خرید بک لینک

وای وای وای یعنی یه فسنجون ملس خوش عطر وبویی پختم که صد افسوس و مع الاسف!

یه فسنجونی پختم که مزه عشق مادری میده! مزه سورپرایز نومزد از جنگ برگشته میده! مزه رتبه کنکور تک رقمی میده! مزه الهی مادر دورت بگرده میده دلم برا دیدنت یه ذره شده بود میده! قربون دست و پنجولم برم فسنجونم مزه بوس یواشکی میده! مزه دیدار یار غایب دانی چه دوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد میده!


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت: 7:54

این چند روز خیلی سرم شلوغه... با این حال الان هی پیگیر بودم که مامان اینا کی آنلاین میشن تماس  بگیرم. فک کردم که چه خوب از پس این یکی بر اومدم. نشد که با همه دوستام مرتب در ارتباط باشم. تقریبا همه ازم شاکی شدن در این مورد، ولی غیر دو سه روز هر روز به مامان

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 11:03

نصف روز خود را چگونه گذراندید؟ پشت لپتاپ، به صرف قطره چشم و کافئین فراوان،با عینک کائوچویی . چرا؟ چون پول داشدان چیخیر. * نمیشه نگم...یه غذای خوشمزه ساده درست کردم. آب پرتقال تازه رو با سیر تازه مخلوط کردم، یه سری ادیه بهش زدم (مثل زردچوبه و پاپریکا و پودرپیاز و...) با یه قاشق سس ووستشیر (ترکیب سرک

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 11:03

بارون میباره و صداش دلمو آروم میکنه.

خیلی روز خوبی نداشتم.

وسط روز کلی خوابیدم.

حس میکنم استادمو ناراحت کردم.

بخاطرش تاریخ برگشت بلیطمو کشیدم جلوتر...

کارهای فردامو انجام ندادم هنوز و خسته م.

آش رشته درست کردم برای اولین بار تو زندگیم. خیلی وقت گرفت ولی خوشمزه شد.

صدای چک چک بارون رو لبه ی پنجره...

فخری خانم هم دلش گرفته امشب.

صدای بارون...


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 11:03

بعضی وقتا توی زندگی باید قبول کنی همه قصه ها مثل فیلم های دیزنی تموم نمیشه.
بعضی چیزا رو باید قبول کنی. ساک ایت آپ کنی و رد بشی. بپذیری که پرفکت نیستی یا زندگیت یا آدم های اطرافت پرفکت نیستن. اگه اشتباه کردی بگی فدای سرم و بگذری. فردگراتر باشی و ته دلت به آدمی که هستی افتخار کنی و رد بشی.

میدونم این پست شدیدا حرفهای کلیشه ای داره، ولی خیلی به این مضمون فک کردم اخیرا.

suck the bitteess up and move on with your life.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 11:03

صبح به سختی بیدار شدم. دوش گرفتم که خواب از سرم بپرد. با دوش نپرید. با خواندن اخبار بعدش پرید. همه اخبار را یک جا خواندم. "صدای شلیک در مجلس... جلیقه انتحاری... طبقه چهارم... طبقه پنجم... انفجار در حرم... جو امنیتی مترو... انتحار... عکس ها... ویدیوها.." دلم لرزید برای تهرانم. برای ایرانم... برای خان

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 2:20

بعله دوباره رفتم خرید. بعله دوباره نادم و پشیمانم. بعله خیلی شد. لباس و اینها.. بعله لازم بود. ولی یکی. نه پنج تا. * به جاش کفش تابستونه رو باز نخریدم. پانچوی پنجاه دلاری هم که برای خواهرم برداشته بودم هم فداکاری کرده نخریدم. * صبح از ساعت 7 بیدار شدم. با خودم گفتم استادم که هنوز آخرین ورژن مقا

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 18:42

تو آفیس یه قسمتی بود که پم تصمیم میگرفت هرچی که تو دلشه رو راحت به بقیه بگه و همه چی رو تو خودش نریزه. یه کانسپت خیلی ساده و خیلی کلیشه ای بود ولی یه پوینتر تو ذهنم ایجاد کرد که خیلی وقتا بهش فکر میکنم. بعضی وقتها خوبه جرات کنی یه چیزی رو بی تعارف و دغل بازی به یکی بگی. به یکی بگی به تو ربطی نداره

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 18:42

با دو تا از هم اتاقی های دوره کارشناسی صحبت کردم. تازه کنکور ارشد دادن و نگران نتیجه ان. گویا همین روزا اعلام میشه. کمتر از یه سال پیش من جای امروز اونا بودم! باورم نمیشه. چقدر اتفاق افتاده تو این یه سال. اصلا شبیه یه سال نیست. تو سال 95 تو چهار تا شهر

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 18:42

عصر رفتم یه مغازه خاورمیانه ای با دوستم شاوارما و فلافل خوردم. حیف شد که دوغ نداشتن. بعدش هم رفتم سیف وی باقلوا بگیرم، به جاش یه گلدون گل رز قرمز گرفتم واسه اتاقم. اسمشم گذاشتم فخری خانم. یه کیلو گیلاس گوشتی شیرین و خوشمزه هم خریدم. ارده هم گرفتم حمص درست کنم. تازگی ها کشف کردم رو این نون هندی ها (

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 18:42

پیر و چاق بود و صورت پهن آفتاب سوخته داشت. پیرهن گشاد هاوایی طوری تنش بود با پس زمینه سفید و عکس های سبزی از نخل ها و گل ها و زن های نیمه برهنه و گیلاس های شراب. شلوارک نارنجی پوشیده بود و ریش و موی نارنجی داشت. غبغبش انگار ذوب شده باشد آویزان بود. با استایل راه رفتن پیرمردانه ای که با هر قدم خیلی

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 17:41

رفتم دوچرخه خریدم. یه دوچرخه کوهستان caondale.اول میخواستم دست دوم بگیرم، ولی نو خریدم نهایتا. گرون شد یکم. با کلاه کاسکت و قفلش و با 30و خرده ای دلار تخفیف روی هم شد نزدیک 800 دلار. چون خود دوچرخه گرون بود قفلش هم باید گرون میگرفتم که بلا ملا سرش نیاد. * یکی از دوستام اومده دیدنم، برام کلی سو

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 17:41

Like a lazy ocean hugs the shore

Hold me close, sway me more

Like a flower bending in the breeze

Bend with me, sway with ease

When we dance you have a way with me

Stay with me, sway with me...

پ.ن:از پروردگار خود یک فقره Markus Haider میخواهم که سیگار به دست ولیوان ویسکی به دست دیگه بیاد رو سن و یه پک بزنه و همونطوری که دود سیگارشو میده بیرون شروع کنه به خوندن..


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 17:41

قدم های کوچیک، تصمیم های کوچیک، خوشی های کوچیک آر دی بِست! برنامه فردا رو روی کاغذ نوشتن ساعت اتوبوس فردا صبح و چک کردن یه ظرف کوچیک میوه برداشتن که قراره تا دیروقت بمونم یه جا نظر واقعی رو اعلام کردن فاصله گرفتن از آدمهای آزاردهنده پاک کردن یه اپلیکیشن وقت گیر کنار اومدن ایرادهای یه دوست یه فایل

برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 17:41

تصمیم گرفتم که استفعا بدم که وقت بیشتری برای ریسرچ داشته باشم.

استادم گفت که به خاطر پیشرفت شگرف این مدت این شانس و دارم که برنامه مو تبدیل به phd کنم و فوق نگیرم.

از شغلهای قبلی تو ایران به اندازه کافی سیوینگ دارم فک میکنم تصمیم عاقلانه ایه.


برچسب: نویسنده: الینا اکبری‌پور تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 17:41

صفحه بندی